Dance of Death (رقص مرگ)
میون ما و شما دریایی از خون ... گواه هر شب ما خون خیابون ... میون ما و شما ضجههاست بلند ... رقص مرگ بر سر دسته دسته جوون ... میون داغ پدر ... میون داغ پدر به جستجوی سپهر ... تفاوته دیگه تا داغ گردون ... از لای لای مادر بر گوشهی جگر ... بترس از عزا و هق هق و جنون ... از جوونه بعد جوونه بعد جوون ... از جوونه بعد جوونه بعد جوون ... از نرو! ندا ! بمون! بمون! بمون! ... از آب، خاک تنفس و لبخند ... از آب، خاک تنفس و لبخند ... از مشتهای گره فقط برای نون ... میون ما و شما آسمونی از آتیش ... میون ما و شما دریایی از خون ... میون ما و شما دریایی از خون ... گواه هر شب ما خون خیابون ... خون خیابون ... خون خیابون ... از لای لای مادر بر گوشهی جگر ... بترس از عزا و پایکوبی جنون ... میون ما و شما دریایی از خون ... گواه هر شب ما خون خیابون ... میون ما و شما ضجههاست بلند ... رقص مرگ بر سر دسته دسته جوون ... دسته دسته جوون ... دسته دسته جوون ... میون داغ پدر به جستجوی سپهر ... تفاوته دیگه تا داغ گردون ... از جوونه بعد جوونه بعد جوون ... از جوونه بعد جوونه بعد جوون ... از نرو! ندا ! بمون! بمون! بمون!
این فریاد که از حنجرهی زخمیِ خیابان برخاسته بود، حالا پیش روی شماست تا سکوتِ سنگینِ این شبِ دیجور را بشکند. این روایتِ عریانِ همان شکافِ عمیقیست که میانِ «ما» و «ایشان» دهان باز کرده، شکافی که با دریایی از خون پُر شده است.
حکایتِ پدریست که «سپهرِ» آرزوهایش را نه در آسمان، که در سینهی سردِ خاک میجوید و مادری که لالاییاش، کابوسِ جنون و رقصِ مرگ است. ما مرثیهخوانِ جوانیهایِ بربادرفته و مشتهایِ گرهکردهایم که تنها سهمشان از زندگی، «نان» بود و «تنفس». این صدا، پژواکِ همان «ندا»ییست که گفتند نرو، اما ماند و جاودانه شد.
به حرمتِ کلمه و به پاسداشتِ حقیقت، این رنجنامه را بشنوید و به اشتراک بگذارید. نه برای لذت، که برای شهادت دادن بر آنچه بر ما میرود. چرا که در زمانهی هجومِ قساوت، هر واژه گلولهایست و هر نُت، گواهی بر بیداری.
«#رقص_مرگ» از #دربند منتشر شد.
Liberation (Electronic Rework) رهایی
در این عصرِ آهن و انزوا، که نَفَس در تنگنایِ تاریکِ سالیان به شماره افتاده است، ما دریچهای به سویِ افق گشودهایم.
«رهایی»، نه یک موسیقیِ صِرف، که خروشیست برآمده از میانِ طنینِ فلز و نبضِ مدار. آنجا که تکنولوژی، زبانِ جراحتهایِ کهنهی روح میشود. ما از معبرِ خون میگذریم، چرا که در این راهِ بینشان، خون یگانه قطبنمایِ صادق است.
این آوا، بدرقهی روحیست که بنبستِ کابوس را تاب نیاورده و به جستوجویِ سپیدهدم، به جادهی بیانتهایِ خطر زده است. ما در این بازساختِ نو، دردِ شراب و خاطرهی دانههایِ سُرخِ انار را با ارتعاشِ اصوات گره زدهایم، تا رهایی نه یک واژهی دور، که تپشی مُدام در رگهایمان باشد.
در این سفرِ پُرهراس، تنها شوقِ به راه زدن است که به گامهایِ ما شکوه میبخشد.
به شوقِ لحظه لحظهی گردشِ خون... به شوقِ رهایی.
